امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 29 روز سن داره

مسافری از بهشت

نوروز 1393

پنج شنبه 29/12 آخرین روز سال 1392 بود.خیلی روز پرهیجان و پراسترسی بود.من و بابایی صبح زود از خواب بیدار شدیم،قرار بود خانم صادقی بیان و خانه رو یک نظافت کلی بکنن.تقریبا تا ساعت 1بعد از ظهر مشغول نظافت بودیم.خدا رو شکر شما هم با من و بابایی همکاری کردی و به کارهامون رسیدیم.بعد از ظهر هم سه تایی باهم رفتیم بهار و برای شما یک شلوار خریدیم.بعد هم وسایل سفره هفت سین رو تهیه کردیم و اومدیم خانه.تقریبا کارها انجام شده بود و برای شروع سال جدید آماده بودیم. نوروز امسال خیلی با سالهای قبل تفاوت داشت.خدا بهترین نعمتش رو به ما هدیه کرده بود و این فرشته آسمونی شور و هیجان خاصی به نوروز امسال ما داده بود.ساعت  20:20 سال تحویل&nb...
12 فروردين 1393

فندق شکموی ما...

تو این روزها که حسابی سرمون شلوغ بود و درگیر کارهای مختلف بودیم امیرعلی جونم از این فرصت استفاده کرد و قبل از موعد از خودش پذیرایی کرد!!! گل پسری 26/12 که مشغول انجام کار بودم یک بیسکوییت بهت دادم تا باهاش سرگرم باشی.هر از گاهی بهت سر می زدم و کارها رو هم انجام می دادم.چهار پنج دقیقه ای تنهات گذاشتم و تو اتاق بودم تا اینکه اومدم دیدم بیسکوییت رو باز کردی و مقداری هم ازش خوردی.تمام صورت و لباس هات رو کاکائویی کرده بودی و کلی هم ذوق می کردی و خوشحال بودی.یه خورده دستپاچه شدم و نمی دونستم چی کار کتم،مونده بودم که چه جوری بیسکوییت رو باز کرده بودی!! هم نگران بودم و هم از دیدنت خندم گرفته بود.بغلت کردم و صورتت رو شستم بعد هم لباست ...
12 فروردين 1393

خانه تکانی

هرسال نزدیکیهای سال نو اکثر خانواده های ایرانی مشغول خانه تکانی هستند.این روزها ما هم مثل بقیه خانواده ها درگیر خانه تکانی هستیم.به نظر من وقتی خانه تمیز میشه کاملا بوی عید حس میشه و آدم کلی انرژی مثبت می گیره.اما امسال خیلی با سالهای دیگه تفاوت داشت،با وجود نازپسرم انجام کارها خیلی مشکل تر شده بود و مدیریت زمان تقریبا غیر ممکن بود!! از طرفی هم من و همسری امسال مجبور بودیم کارها رو خودمون به تنهایی انجام بدیم و خانم صادقی بنا به دلایلی نتونست بیاد و کارهامون رو انجام بده.خلاصه که کارها به کندی پیش میره و کلی کارهای عقب افتاده داریم.سفره هفت سین هم  یکی از مهمترین کارهاست که دلم می خواد امسال یک هفت سین متفاوت و زیبا برای نازپسرم بچینم.ک...
12 فروردين 1393

واکسن شش ماهگی

عزیزدل مامان چهارشنبه 28/12 من و شما و بابایی رفتیم مرکز بهداشتی و درمانی ارشاد(شریعتی) برای زدن واکسن شش ماهگی شما.طبق دفعات قبل،قبل از زدن واکسن بهت استامینوفن دادم.وقتی رسیدیم شما حسابی سرحال بودی و می خندیدی،بچه های دیگه ای هم اومده بودن که واکسن بزنن.شما با دیدن بچه ها ذوق زده بودی و جیغ و داد می کردی.نوبت شما که شد همچنان خندان بودی تا اینکه واکسنت رو برات زدن،یکدفعه دردت گرفت و شروع به گریه کردی.من هم زود لباست رو تنت کردم و بغلت کردم.خدا رو شکر بعد از چند دقیقه آروم شدی و دوباره شروع به خندیدن کردی.الهی قربون نازپسرم برم من که انقدر خوش اخلاقه،عزیزکم امیدوام همین طور خوش اخلاق بمونی. این هم فندق ما که وقتی رسیدیم خان...
12 فروردين 1393

شازده کوچولوی ما پنج ماهه شد

عشق مامان دوشنبه 28/11/92 پنج ماهش تمام شد و وارد شش ماه شد. نفس مامان امروز یک روز پراسترس بود...شش روز از بیماری شما می گذره اما هنوز خوب نشدی عزیزدلم.صبح خیلی سرفه می کردی،آبریزش بینیت بیشتر شده بود و ترشحاتت سبز رنگ شده بود.من و بابایی تصمیم گرفتیم ببریمت پیش دکتر دهقان تا ایشون هم معاینت کنن.حدود ساعت 11 صبح رفتیم مطب آقای دکتر،ایشون از من خواستن تا لباس شما رو دربیارم که نفس کشیدنت رو ببینن بعد از معاینه گفتن به سختی نفس می کشی و برای تنفس از عضلات فرعی شکمت استفاده می کنی و گفتن ریه هات احتمالا عفونت داره.دکتر گفتن به نظر من باید بستری بشه و 24تا48ساعت تحت نظر باشه.وقتی دکتر این رو گفت گریم گرفت،خیلی نگران شدیم،دوست نداشتیم ببریمت ب...
12 فروردين 1393

اولین "ماما" گفتن شازده کوچولو

نفس مامان دوباره با یک کار تازه مامانی رو کلی ذوق زده کردی.یکشنبه 18/12،تو پنج ماه و بیست روزگی برای اولین بار گفتی "ماما".واااااای عزیزدلم نمی دونی وقتی بهم گفتی ماما چه قدر کیف کردم. روی تخت پیش بابایی مشغول بازی بودی،مدتی بود که در حال بازی بودید و خسته شده بودی.کم کم شروع کردی به گریه و نق زدن.همین طور که گریه می کردی گفتی "ماما"... منم زود بغلت کردم و قربون صدقت رفتم.از اون روز تا حالا هم چند بار تا حالا صدام کردی،انقدر خوشگل میگی ماما که دلم می خواد بچلونمت... نفسم وقتی می خوای بگی "ماما" لبهاتو اینجوری می کنی...دوستت دارم   ...
20 اسفند 1392

این روزها...

فندق ما این روزها حسابی شیطون و شیرین شده. عشق من خیلی سینه خیز نمی ری،بیشتر تلاش می کنی چهار دست و پا بری!قشنگ روی دست و پاهات بلند میشی اما نمی تونی بری جلو،کمی تو همین حالت می مونی،بعد خسته میشی دراز می کشی. گفته بودم همین روزهاست که پاهات رو بخوری،جمعه 16/12 برای اولین بار پاهات رو هم کردی تو دهانت و شروع کردی به مکیدن انگشتهات.بعد از چند دقیقه هم سرت رو تند تند این طرف و اون طرف کردی و با انگشتهای پات لثه هات رو خاروندی.الهی قربونت برم من که این دندانها انقدر عذابت می دن... عشق مامان یکشنبه 18/12 من و شما و بابایی رفتیم بانک پاسارگاد و برای شما حساب "اندوخته فردا" باز کردیم.وقتی رفتیم تو بانک واکنشت خیلی جالب بود.با تعجب همه ج...
20 اسفند 1392

مادر یعنی...

مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری! مادر یعنی به تعداد همه روزهای اینده تو، دلواپسی! مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری! مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد! مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود! مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن...
20 اسفند 1392